من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقیست میمانم. من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم! امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست، من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم. من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی گُل بر میافشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید. سرود فتح میخوانم، و میدانم تو روزی باز خواهی گشت!